بهانه هایی برای نوشتن

Writing is an exploration. You start from nothing and learn as you go. – E. L. Doctorow

خرده مکافات های زن و شوهری

leave a comment »

مثل همیشه یک بحث بد اما ساده، نتایج بمراتب بدتری داشت، طوری که هر کسی در یک گوشه از خونه به استقبال چرت زدن رفت! چرت زدنی که با توجه به خستگی هفته شاید خیلی زود به خوابی عمیق حداقل برای من تبدیل شد اما چرت ها یا خواب های سر شب همیشه به صدای تلفن ختم میشه و این بار هم استثنا نبود. موبایل من بود پس ناگزیر من جوابش دادم، مامان بود سعی کردم صدام سرحال باشه و بوی خواب آلودگی بی وقتش تا اون طرف گوشی نپیچه! برای همین به شکلی مسخره و البته ناخواسته با سینه جلو داده شده با مامان صحبت کردم! خداحافظ رو که گفتم چند دقیقه سردرگم بودم هوا تاریک شده بود و نمی دونستم باید چیکار کنم چیزهایی که باید میگذاشتم توی  یخچال را گذاشتم دیگه کاری برای انجام دادن نبود انگار امشب برای من تمام شده بود برای همین رفتم به گوشه ای ( تخت دونفره مان ) که ب برای  چرت زدن انتخاب کرده بود. ب تقریبا نیمه دمر و با دستانی باز به نظر خواب میرسید سمت چپش اندازه یه احسان و نه بیشتر خالی بود، خودم رو کنارش جا کردم، روی صورتش به من بود در نتیجه موج ناراحتی های روی صورتش میومد و تالاپی میخورد به صورت من. خوابم میومد اما میدونستم خوابیدن به احتمال زیاد بسی مشکل است به ناچار تلاشم را کردم. زیاد از سعی و تلاش  من نگذشته بود که ب کششی به بدنش داد و زیر چشمی به من نگاه کرد بعد هم بساط موج هاش رو جمع کرد و روش را کامل برگردوند و پتو رو هم رسوند به گردن مبارک. پیش خودم گفتم صبح زیارتتون میکنم اما کار به صبح نکشید چند دقیقه بعد بلند شد و حین بلند شدن یک چیزی شبیه آه کشید و بدون نگاه کردن اینجانب – که هنوز از بدو ورود به تخت تکانی به خودم نداده بودم- اتاق رو ترک گفت یا حالا کرد.

با خودم فکر کردم الان یک مرد جا افتاده سی و پنج ساله چطور رفتار میکنه ؟ یک کم برای رفتار کردن معطل کردم و گوش کردم به سر و صداها، فهمیدن اینکه داره آشپزی میکنه کار سختی نبود صدای مراحل پختن برنج شامل باز کردن در بالکن ، پیمانه گردن، شستن، زیر قابلمه را روشن کردن و … به راحتی شنیده می شد. کمی تا قسمتی با خودم کنار اومدم دل از تخت کندم و از اتاق زدم بیرون، هنوز پشتش به من بود و رو به گاز

گفتم: چرا بیدار شدی؟ چه بویی هم راه انداختی
حین گفتن چند قدم هم به سمتش برداشتم
استقبالی ازم نکرد البته انتظار رفت و آمد انگشت عسلی هم نداشتم. همون طوری بدون برگشتن گفت: خودت چرا بیدار شدی؟
کاری که اون نکرد رو من کردم برگشتم ، رفتم دستشویی ، متاسفانه چیز زیادی برای زیاد موندن وجود نداشت. اومدم بیرون برای آب خوردن رفتم سمت یخچال،  ب در تدارک باز کردن جا رختی برای پهن کردن لباس های توی ماشین لباسشویی بود. اگه روابط عادی بود با لحن همیشگی میگف:
میشه به لطفی بکنی و ماشین لباسشویی رو خالی کنی.
اما روابط که عادی نبود هیچی نگفت، منم هر کاری کردم نتونستم پیشنهاد کمک بدم یا لطف ناخواسته بکنم،  مثل یک مرد جا افتاده برگشتم تو اتاق و دوباره دراز شدم،.
از ندونم کاری شروع کردم به نوشتن این  اراجیف در موبایلم
الان که رسیدم به کلمه موبایلم اومد و در سکوت کنارم دراز کشید، الان کنارمه !
الان وقت این نیست که به این فکر کنم چه موقع خوبی رسید چه زمانبندی ای و …
الان باید فکر کنم چی باید بهش بگم؟ یه مرد جا افتاده  لعنتی الان چی میگه؟ و …

بعد نوشت:
دیدم معطل کنم خوابش میبره، اتاق حسابی تاریک شده بود. گفتم ب چیزی نمیخوای بگی؟ از زیر پتو یه نه یواش  بیشتر شنیده نشد دوباره پرسیدم بلند گفت نه! تو چیزی میخوای بگی؟
چشمام برق زد و فکری به ذهنم رسید، گفتم نه حرفی ندارم اما میخوام تو یک چیزی بخونی! با تعجب گفت بخونم؟ آواز بخونم؟
گفتم نه بابا بیا اینو بخون
پتو رو از روی چشماش کنار زدم و موبایل رو دادم دستش، با تعجب گرفت و شروع کرد به خوندن، چشمای درشتش ریز ریز شده بود، هر از گاهی لبخند رو توی چشماش میدیدم و حض یا هز میکردم
خوندنش زود تموم شد گوشی رو بدون کلام داد دستم منم بدون کلام ازش گرفتم ، راستش سکوت رو ترجیح دادم
شروع کردم به نوشتن ادامه داستان امشب اونم خودش رو به خواب زده
داره هی وول میخوره
الان میخوام ببوسمش و شب بخیر بگم هرچند مردای جا افتاده از این کارا نمی کنند.

Advertisements

Written by احسان

2015/08/24 at 5:30 ب.ظ.

نوشته شده در به بهانه امروز

یادگار دوران تنفس

with 5 comments

روز اول همیشه راحت می گذرد و بی خیال!

نمی دونم! نمی دونم خودش را دوست دارم یا جایگاهش و نقشش را در زندگیم! شاید اگر کسی الان پیدا می شد و با همین شور و حرارت با دست های من بازی می کرد حاضر بودم جایشان را عوض کنم ! نمی دونم! نمی دونم دوست داشتن را دوست دارم یا اینکه حسم به او حسی خاص است و تکرار نشدنی!

چقدر سکس مهم است؟ جایی خواندم که مردها به طور ناخودآگاه اوج صمیمت و اوج رابطه را در سکس دنبال می کنند. بعد به شرایط خودمان نگاه کردم، نکند این عدم رضایت و بال بالزدن های من خواسته ای پنهان است که خود را به شکل دیگر نشان می دهد؟ یادم آمد که می خواستم اگر فرصت مشاوره ای پیش آمد حتما بپرسم که این علاقه جنسی روز افزون من طبیعی است یا کار از جایی می لنگد.

کاش در موقعیت مالی بالاتری بودم! قطعا این می تواست خیلی از مشکلات را حل کند! همیشه دوست داشتم انتخابم دختری با شخصیتی کاریزماتیک و دارای موقعیت اجتماعی باشد، خب انتخاب باب میبلیست! اما اون دختریه با موقعیت اجتماعی شاید بالاتر از من، و من فراری از قبول تبعات این انتخاب.

شاید باید یاد بگیرم یک طور دیگر دوستت داشته باشم، دوست داشتنی نه این جنس که فقط برای من باشی! شاید از آن جنس ها که کسی را با رویاها و آرزوهایش دوست داشته باشی! هرچند که آن رویاها و آرزوها  تو را به دور دست ها ببرند!

نمیدانم! شاید باید کمی هم غرور داشت و مغرورانه برخورد کرد! وقتی خودت را از بالا نگاه کنی و ببینی  بیشتر رفتارهایت بوی زخم تمنا  می دهد اصلا حس جالبی نیست.

نمی شود انکارش کرد، اوضاع زندگی در این وقفه بدون او تعریفی ندارد. تنهایی از هر فرصتی برای رخ نمایاندن و سوزاندن این دل بی صاحب استفاده می کند.

  جزای آنکه نگفتیم شکر روز وصال
  شب فراق نخفتیم لاجرم ز خیال

اگر حاضر به ادامه دادن بشوم احتمالا باز سنگینی بار علاقه یک طرفه، کلافه ام می کند و برخود شیک و منطقی او حرصم را در می آورد و باز به جایی می رسم که می پرسم: واقعا ارزشش را دارد؟

سی و یک سالش است و سختی روزگار کشیده، کارمی کند و در اجتماع است، اجتماعی هم هست خیلی بیشتر از من، خوب صحبت می کند و همیشه پر است از تعریف کردنی ها! شیوه صحبت کردن و تعاملش را دوست دارم، قد و بالایش را نیز همچنین، بعضی وقت ها زود هماهنگ شدنمان عجیب به چشمم می آید چه در کل کل و خودشیرین بازی چه در دلخوری و گلایه کردن، از آن اول بیشتر اس ام اس زدیم و اس ام اس زدیم تا صدای همدیگر را بشنویم، برای همین انگار لحظات بیشتری کنار هم بودیم و زندگی کردیم باورم نمی شود عمر این رابطه تا الان فقط سه ماه چند روز است انگار سالهاست که ب را می شناسم!  رو راست است،  به حدی که انگار با خودش مسابقه رو راستی گذاشته!  اینقدر که بعضی وقت ها دل آدم را به درد می آورد. این روراستی برای من نقطه اتکاییست، بیشتر از این که ازش خوشم بیاید یا نه، یک جورهایی دلم به آن خوش است.

امیدوارم این فرصت بیست روزه اینقدر کافی باشد تا وقتی می آید  دوباره خودش را کنار نکشد و تمام مسولیت تصمیم گیری ادامه رابطه را به دوش من نیاندازد و خودش را تسلیم نشان ندهد. کاش دغدغه ای برایش باشم و این را حس کنم! چشمم آب نمی خورد! 

روز دوازدهم این فرصت بیست روزست، دارم فکر می کنم به این که شاید این فرصت بیست روزه بیشتر از اینکه کمکمان کند که فکر کنیم، دارد عادتمان می دهد به تنهایی، به بی هم بودن! هرچه بیشتر می گذرد می بینم که لااقل برای من یکی جدایی آنقدرها هم فاجعه نیست! دوستش دارم و زندگیم بدون او چیزی کم دارد اما من به این کمبودها عادت داشتم و شاید گذر زمان بیشتر و بیشتر کمک کند که کنار بییایم با این تنهاایها!

امروز بکاپ اس ام اس ها را برایش فرستادم که مرور کند و مثل من فکر کند که ممکن است چه رابطه ای را به پایان برساند.

انگار نمی شود تنهایی با کیفیت زندگی کرد! چیزی کم است… نقشه ها در وقت اجرا پایشان برای اجرا بدجور می لنگد!

حریف پابه پایی ست این شبها برای بابا، یکیشان بالاخره به خوابم می آید! بابا را از دست دادم او را اما …

پنجشنبست و من بیشتر روز تنها بودم. پارسال در این روزها این تنهایی ها فرصتی بود برای رفتن به واحد غربی! باز هم رفتم تئاتر. باز پنجشنبه بود و باز تئاتر مرا از تنهایی درآورد.

از خودم تعجب می کنم ، من که از پذیرفتن مسولیت جدیدی در زندگی همیشه فراری بودم حال چگونه برای خاطر او پذیرای هر مسولیتی هستم!

واقعه گرا که می شوم همه چیز را زیر سوال میبرم! اینکه چه کاری برایش می توانم بکنم، اینکه حق دارد، دلش به چه چیز من خوش باشد و… چشم خودخواهیم را دور دیدم!

خودخواه که می شوم هیچ چیز مهم نیست! برای خودم می خواهمش واین تنها اهمیت دارد.

هدیه اش امروز رسید اولین اس ام اس هم از اولین ساعات امروز به مرور تکمیل شد و آماده است برای ارسال! این بیست روز قرار بود فرصتی باشد برای فکر کردن و حرفی برای زدن داشتن! حرف هایم ته کشیده است فکر کنم حرفی نداشته باشم برای گفتن. می ترسم، آیا می توانیم به خوبی قبل باهم باشیم یا این رابطه از بیست روز پیش تمام شده است!

Written by احسان

2013/11/16 at 10:35 ب.ظ.

نوشته شده در به بهانه امروز

صدای تراشیدن سنگ

with 3 comments

بعضی مواقع باید در مجاورت صدای تراشیدن سنگ به مشکلات عاطفی فکر کرد! من امتحان کردم مثل یک مسکن قوی جواب می دهد. می شود همراه با سنگ تراش که درحال تراش دادن سنگ است شما هم یک چیزهایی را در ذهنتان تراش بدهید. در این حین، صدای تراشیده شدن سنگ خیلی کمک می کند و مثل یک محرک شما را جلو می برد …

Written by احسان

2013/07/09 at 10:36 ق.ظ.

نوشته شده در به بهانه امروز

ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی

leave a comment »

برایش خوشحال شدم، انتظارم این نبود که بلند شویم و همدیگر را بغل کنیم اما حداقل دوست داشتم می توانستم،  خیلی شیک پشتش بزنم  و بگویم ایول …
نگاهم روی بازوی چپش جا ماند. همان جایی که دوست داشتم حداقل با فشردنش احساسم را نشان بدهم…

زنگ تفریح بود! و من مثل همیشه چایی ای گرفتم و رفتم گوشه ای، که در تنهایی بقیه را زیر نظر داشته باشم. یکدفعه جلویم سبز  شد و اومد پیشم نشست، یک کم جا خوردم که « بیتا » هم می تواند آدم را غافلگیر کند! ولی بعد به خودم گفتم مگر قبلا یکبار با تمام وجود حس نکرده بودی که بیتا چقدر شبیه خودته، مگه به خودت نگفته بودی که بعضی وقتها که نگاهش میکنی حس می کنی به تماشای خودت نشستی. پس اینو بزار به حساب همون نمودار رفتاری خودت و خودش، که کلی بالا و پایین داره.
آره اومد نشست کنارم، خوشحالی توی چشمانش موج می زد،  گفت که خبر خوبی برام داره و بعد هم گفت که از یک دانشگاه امریکایی  تماس گرفتند و موافقتشون را با تحصیل او در آنجا را اعلام کردند…

برایش خوشحال شدم، انتظارم این نبود که بلند شویم و همدیگر را بغل کنیم اما حداقل دوست داشتم می توانستم،  خیلی شیک پشتش  بزنم  و بگویم ایول …
نگاهم روی بازوی چپش جا ماند. همان جایی که دوست داشتم حداقل با فشردنش احساسم را نشان بدهم…

گیج شده بودم و ذهنم را نمی توانستم متمرکز کنم: فکر کردم امروز چه کیفیت بالایی پیدا کرده… بعد به تفاوت های از سر کیف آرایش کردن و لباس پوشیدن، با آرایش کردن  و لباس پوشیدنی که بوی روزمرگی می دهند فکر کردم… آرزو کردم که  کاش دوباره این فرصت پیش بیاد که در یک آب و هوای بارانی به خانه برسانمش …خدایا چقدر احسان گفتنش به دل می نشیند، یک احسان می گوید و شش تا از بغلش در می آید…
این وسط ها هم برای اینکه نشان دهم لال نیستم یه مزه ای توی این مایه ها ریختم که همه ژن هایی خوب دارن از این مملکت میرن اما نگران نباشید که ما پیت حلبی ها همچنان سنگر را حفظ می کنیم.
زمانمون خیلی زود  تمام شد و او اجازه خواست که برود…

برایش خوشحال شدم، انتظارم این نبود که بلند شویم و همدیگر را بغل کنیم اما حداقل دوست داشتم می توانستم،  خیلی شیک پشتش بزنم  و بگویم ایول …
نگاهم روی بازوی چپش جا ماند. همان جایی که دوست داشتم حداقل با فشردنش احساسم را نشان بدهم…

Written by احسان

2013/05/10 at 9:51 ب.ظ.

نوشته شده در به بهانه امروز

چیزهایی هست که نمی دانی …!

with one comment

چیز هایی هست که نمی دانی …
می شود روز سه بار بعد از هر وعده غذا تکرارش کرد، می شود آن را قاب کرد و بالای سرش گذاشت، می شود با شصت و یک جور ادا و اطوار آرام دم گوشش گفت، می شود توی کافه در چشمانش نگاهی معنادار کرد و بعد آن را زمزمه کرد یا حتی ندانسته و نگفته باقیش گذاشت.
من اما فیلمش را خریدم و به همراه پاکتی کوچک ( همان پاکت های کوچک دست ساز همیشگی و سمبل حماقت های دوست نداشتنی من ) که رویش نوشته بودم لطفا بعد از دیدن فیلم باز شود، روی میز کارش گذاشتم. به این امید که فیلم را در خلوت خود ببیند و بعد پاکت را باز کند و بلند بخواند که: چیزهایی هست که نمی دانی.

شاید که به ندانسته هایش بیشتر محل بگذارد و با آنها بیشترخیال بافی کند.

Written by احسان

2013/05/04 at 11:08 ب.ظ.

نوشته شده در به بهانه امروز

دم دست ترین بهانه

with 3 comments

بعد از دو سه ساعت در کافه دور یک میز نشستن و گپ زدن و گذروندن وقت به شکل همیشگی، نوبت به قدم زدن با خودم در دم دست ترین پارک هنرمدانه ممکن رسید!
مثلا داشتم سعی می کردم گوشه های دنج پارک را بگردم شاید که جایی پیدا کنم که راضیم کند برای نشستن. ذهنم شلوغ بود و نمی شد به این فکر نکرد که « به رویم نمی آوری، به رویت نمی آورم … این بازی تا کی ادامه دارد؟ »
تلاشم در مکانهای دنج پارک یک بار به دیدن مکانی کشید که در آن با عشق، حشیش می کشیدند و بار دیگر به شنیدن صدای دلنشین دخترهایی که با هم همخوانی می کردند: » گفتمش بیا عاشقم هنوز، خندید و گفت در غمت بسوز …»
با دلی که هنوز در مقابل باز شدن مقاومت می کرد رفتم سمت سالن تاتر. یک اجرا به زمانم می خورد، معمولا ملاکم همینه، هرچی در اون لحظه اجرا بشه برای دیدن انتخاب می شود و دم دست ترین پارک همیشه به دم دست ترین نمایش ختم میشود! اسمش «قرارداد … با مرگ» بود ( نقطه ها جزو اسم نمایش هستند! ). روی بنر تبلیغاتیش نوشته شده بود : طرف اول قرارداد- نویسنده- اسلاومیر مروژک ( لهستانی ) طرف دوم قرارداد – مترجم و کارگردان – داریوش مودبیان ( ایرانی )

رفتیم و نشسنیم به تماشا …
یکجایی وسط های اجرا احساس کردم دیالوگ کوروش سلیمانی، که گفت » مسابقه غم انگیزی است یکی باید بره تا یکی دیگه بیاد» یقه ام را گرفته و ول نمی کند! فکر کردم که چرا این جمله را دوست دارم!؟ اما نمی شد داشتم نمایش را از دست می دادم …
نمایش تمام شد و آقای سلیمانی از تک تک تماشاگران خاص نمایش تشکر ویژه کرد : نماینده سفارت اتریش، خواننده جوان ، استاد فلانی و … نوبت که به آقای مودبیان رسید او هم ابتدا از همسرش تشکر کرد و بعد هم یکی یکی از سایر عوامل نمایش. سرتان را درد نیاورم قدردانی غم انگیزی بود که در آن هیچ کس حضور باقی تماشاگران را به رویشان نیاورد!

در راه خانه مدام زمزمه می کردم:
» به رویم نمی آوری به رویت نمی آورم … بازی غم انگیزی ست «

Written by احسان

2013/05/03 at 11:17 ب.ظ.

نوشته شده در به بهانه امروز

مشکلات داخله

leave a comment »

امروز خیلی بی مقدمه بهم پیشنهاد شد که به جای کسی یا بهتر بگم از وقت گرانبهای کسی  که از یک دکتر  روانشناس گرفته استفاده کنم   و برای تشریح مشکلات داخله احتمالی  به دیدار یک دکتر گوگولی برم . دکتری که در بدو ورود وسوسه می شوی که  لپ هایش را بکشی ( جمله آخر عین جمله ای بود که برای علاقه مند کردن اینجانب گفته شد ) ناگفته نماند که اینجانب علاقه خاصی به کشیدن لپ ندارم و این کار را خیلی به ندرت، تنها در مورد بچه هایی که دوست دارم در آینده لپ های شلی داشته باشند به کرات انجام می دهم.
خلاصه این بهانه ای شد که به مشکلات داخله فکر کنم و به درد و دل کردن با دکتر. که احتمالا با دیالوگ هایی پر از من و من و همچنان من همراه « من آدمی هستم که … » ، « من فکر می کنم که … » یا « من دوست دارم / ندارم که … »  جملاتی که برای آدمی مثل من (!) مثل انگشت اشاره در حلق می مونه . حتی اگر جملاتش با «من» هم شروع نشه حرف زدن از خودم ، تفکراتم و ماجراهام در مقابل یک آدم ناشناخته (هر چقدر هم گوگولی)  برام سخته. البته اعتراف میکنم که قید  ناشناختشت برام خیلی مهم نیست ( حالا نمی دونم گوگولیش چقدر برام مهم باشه ) چون لب های من معمولا  جلوی نزدیک ترین و صمیمی ترین دوستانم هم همیشه بسته است و من هیچوقت دوست نداشتم از خودم و مشکلاتم و درگیری های ذهنیم حرف بزنم گاهی حتی خودم هم توش می مونم که چرا نمی تونم از جنس حرف هایی که دیگران به راحتی با من مطرح می کنند و حتی ذره ای هم برای گفتنش فکر نمی کنند را در مقابل یک آشنا به زبون بیارم و یا از اون بدتر حتی به گفتنش فکر کنم.

خب حالا که هنوز نرفتم می تونم از سر کیف به حرف هایی که می تونم بزنم و سکانس هایی که می توانند اتفاق ییوفتند فکر کنم:
سکانس یک – خودنمایی – در همان اوایل ورود
ببینید آقای دکتر من کاملا به هرم مزلو اعتقاد دارم، حداقل در مورد خودم، یعنی می خوام بگم من هنوز در برآورده کردن نیازهای طبقه تحتانی واماندم… رک و رو راست بگویم آلت مردانه اینجانب هنوز  در حسرت لمس همنوع زنانه اش حتی از روی شلوار جین له له می زند… هی ( با سوز و گداز )
سکانس دوم –  در میانه های جلسه
نوشتن در این چند ساله همیشه جزو دغدغه های ذهنی من بوده… میدونید حس خاصی بهش دارم ، می دونم چیزهایی که می نویسم تحفه ای نیست و از طرفی برای هر سطرش باید عرق جوین بریزم اما با این حال دوستش دارم نمی دانم شاید از تصویر خودم هنگام نوشتن لذت می برم اما شک ندارم که هیچوقت، هیچوقت این تصویر را در معرض دید بقیه قرار نداده ام و با آن قیافه نگرفته ام! اما همین فعل نوشتن همیشه کم می آورد در مقابل درگیری های ذهنی و همیشگی فعل کردن!
سکانس یکی مانده به آخر – نعل و میخ
اگر دست خودم باشه دوست ندارم کسی راجبم چیزی بدونه یا بهتر بگم از دانستن مطلبی راجب من مطمن باشه و به راحتی قضاوتم کنه. از اون حس ایجاد غافلگیری در دوستام، مثلا وقتی راجب‌یک موضوع قدیمی و از نظر اونها سوخته صحبت می کنیم و من حرف تازه و نگفته ای برای گفتن دارم به شکلی ناجور لذت می برم. برای همین همیشه خیلی چیزها را برای گفتن در آینده پس انداز می کنم که البته خیلی هاشون، هیچوقت مجالی برای مطرح شدن پیدا نمی کنند. این روش معاشرت نمودهای جانبی دیگری هم داره: مثلا باعث می شه من در جمع ها بیشتر سکوت کنم و آدم عجیبی به نظر برسم. البته در این زمینه روایات زیاده و اگر بخوام راستش را بگویم غالب آنها حاکی از لال بودن اینجانب دارند.
سکانس آخر – فرار به سمت در
بس است دیگر… احساس می کنم بالا آورده ام!

Written by احسان

2013/04/21 at 7:06 ب.ظ.

نوشته شده در به بهانه امروز